عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
113
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
خوشى گذراندند و محبّت يكدگر را بوجه اتم در دل جايگزين نمودند بامدادان كتايون مرواريدى از گردنبند خود جدا ساخته بصاحبخانه داد كه آن را بفروشد او هم به مبلغ دوهزار دينار آن را فروخته وضعيّت زوجين جوان را كه باطاعت امر قيصر در خارج شهر منزلى انتخاب و در آن از نظر موافقت و محبّت و مساعدت و معاضدت يكدگر زندگانى مفرّحى تشكيل داده بودند تغيير داد . كتايون از حسن خصال و محامد صفات دانست گشتاسب از نژاد پادشاهان است بدين نظر محبّتش در دل فزوده بيش از پيش رعايت قدرش نمود . گشتاسب كه بمرور به شكار شير و ابراز آداب سلاطين پرداخت قيصر از جريان آگاه و فوق العاده خرسند گرديده او را بدربار خويش خواند « 1 » چون جمال و كمالش
--> ( 1 ) از شاهنامه : چنين تا برآمد بر اين روزگار * بيامد كتايون آموزگار بگشتاسب گفت اى نشسته دژم * چه دارى بانديشه دلرا بغم نظاره شو آنجا كه قيصر بود * مگر بر دلت رنج كمتر بود به دو گفت گشتاسب كاى خوبچهر * ز قيصر مرا كى بود ياد و مهر ترا با من از شهر بيرون كند * چو بيند مرا مردمى چون كند و ليكن ترا گر چنين است راى * نپيچم ز رأى تو اى رهنماى بفرمود تا برنهادند زين * بر اسبى كه اندر نوردد زمين بيامد بميدان قيصر رسيد * همى بود تا زخم چوگان بديد از ايشان يكى گوى و چوگان بخواست * ميان سواران درانداخت راست برانگيخت آن بارگى راز جاى * يلانرا همه سست شد دست و پاى بميدان يكى نيز گويش نديد * شد از زخم او در هوا ناپديد بيفكند چوگان كمان برگرفت * كجا ابر از او دست بر سر گرفت نگه كرد قيصر بر آن سرفراز * بر آن چنگ و يال و ركيب دراز بپرسيد و گفت اين سوار از كجاست * كه چندين بپيچد چپ و دست راست سرافراز گردان بسى ديدهام * سوارى بدينگونه نشنيدهام بخواندند گشتاسب را پيش اوى * بهپيچيد جان بدانديش اوى بپرسيدش از گوهر و از نژاد * ورا زين سخن هيچ پاسخ نداد چنين گفت كآن خوار بيگانه مرد * كه از شهر قيصر ورا دور كرد چو داماد گشتم ز شهرم براند * كس از دفترش نام من برنخواند ز قيصر ستم بر كتايون رسيد * كه مرد غريب از جهان برگزيد بقيه در صفحهء بعد